X
تبلیغات
رایتل
 
تحقیق مقاله مطلب
در مورد دانشنامه فارسی - نت سرا
صفحه نخست               نسخه موبایل               عناوین مطالب وبلاگ              تماس با من
روی خواننده ی مورد علاقتون کلیک کنید:

مقدمه :
فردوسی و اهمیت شاهنامه

شاهنامه فردوسی هم از حیث کمیت هم از جهت کیفیت بزرگترین اثر ادبیات و نظم فارسی است، بلکه میتوان گفت یکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من همیشه در راه احتیاط قدم نمیزدم، میگفتم که شاهنامه معظمترین یادگار ادبی نوع بشر است

تاریخ ملی ایرانیان
نخستین منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احیا و ابقای تاریخ ملی ماست. هرچند جمع آوری این تاریخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها این بوده است که کتابی را که پیش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است ولیکن همین فقره کافیست که او را زنده کننده آثار گذشته ایرانیان بشمار آورد. چنانکه خود او این نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدین پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جریدهء روزگار ساخته می گوید
چون عیسی من این مردگان را تمام ـ سراسر همه زنده کردم بنام

ایرانی بی شاهنامه: چرخ چنبر

اگر فردوسی شاهنامه را نظم نکرده بود این روایات بحالت تاریخ بلعمی (ترجمه و تلخیص تاریخ محمدبن جریرطبری) و نظایر آن در میآمد که از صدهزار نفر یک نفر آنها را نخوانده بلکه ندیده است، و شکی نیست در اینکه اگر سخن دلنشین فردوسی نبود، وسیلهء ابقای تاریخ ایران همانا منحصر بکتب امثال مسعودی و حمزه بن حسن و ابوریحان میبود که همه بزبان عرب نوشته شده و اکثریت عظیم ایرانیها از فهم آن عاجزند. شاهنامه فردوسی از بدو امر نزد فارسی زبانان چنان دلچسب واقع شده که عموما فریفته آن گردیده اند. هرکس خواندن میتوانست، شاهنامه را میخواند و کسی که خواندن نمیدانست در مجالس شاهنامه خوانی برای شنیدن و تمتع یافتن از آن حاضر میشد. کمتر ایرانی بود که آن داستانها را نداند و اشعار شاهنامه را از بر نخواند و رجال احیا شدهء فردوسی را نشناسد. اگر این اوقات ازین قبیل مجالس نمی بینی و روایت آن اشعار را کمتر میشنوی، از آن است که شداید و بدبختیهای عصر اخیر محور زندگانی ما را بکلی منحرف ساخته و بقول معروف چرخ ما را چنبر کرده بود

وظیفه هر ایرانی
بعقیدهء من وظیفه هر ایرانی است که اولا خود با شاهنامه مانوس شود، ثانیا ابناء وطن را بموانست این کتاب ترغیب نماید و اسباب آن را فراهم آورد. مختصر، فردوسی قباله و سند نجابت ملت ایران را تنظیم فرموده، و همین کلمه مرا بی نیاز میکند از اینکه در توضیح مطلب و پافشاری در اثبات مقام فردوسی از این جهت بطول کلام بپردازم

وقایع تاریخی و اعتقاد به حقیقت
بی موقع نمیدانم که جواب این اعتراض را بدهم که: غالب روایاتی که فردوسی در شاهنامه نقل کرده، یا تمام عاری از حقیقت است یا مشوب بافسانه میباشد و درین صورت چگونه میتواند سند تاریخ ما محسوب شود؟ غافل نباید شد از اینکه مقصود از تاریخ چیست و فواید آن کدام است. البته در هررشته از تحقیقات و معلومات حقیقت باید وجهه و مقصود باشد و خلاف حقیقت مایهء گمراهی است. اما در این مورد مخصوص، مطابق واقع بودن یا نبودن قضایا منظور نظر نیست. همه اقوام و ملل متمدن مبادی تاریخشان مجهول و آمیخته بافسانه است و هراندازه سابقهء ورودشان بتمدن قدیمتر باشد این کیفیت در نزد آنها قویتر است، زیرا که در ازمنهء باستانی تحریر و تدوین کتب و رسائل شایع و رایج نبود، و وقایع و سوانحی که بر مردم وارد میشد فقط در حافظهء اشخاص نقش میگرفت و سینه به سینه از اسلاف باخلاف میرسید و ضعف حافظه یا قوت تخیل و غیرت و تعصب اشخاص، وقایع و قضایا را در ضمن انتقال روایات از متقدمین به متاخرین متبدل میساخت و کم کم بصورت افسانه در می آورد. خاصه اینکه طبایع مردم عموما بر این است که در باره اشخاص یا اموری که در ذهن ایشان تاثیر عمیق می بخشد افسانه سرایی میکنند، و بسا که بحقیقت آن افسانه ها معتقد و نسبت بآنها متعصب می شوند

مایهء اتحاد: یادگار گذشته
حاصل اینکه تاریخ باستانی کلیهء اقوام و ملل بالضروره افسانه مانند است. هر قومی برای اینکه میان افراد و دسته های مختلف او اتفاق و اتحاد وهمدری و تعاون موجود باشد، جهت جامعه و مابه الاشتراک لازم دارد؛ و بهترین جهت جامعه در میان اقوام و ملل، اشتراک در یادگارهای گذشته است، اگر چه آن یادگارها حقیقت و واقعیت نداشته باشد. چه شرط اصلی آنست که مردم بحقیقت آنها معتقد باشند، و ایرانیان همواره معتقد بوده اند که پادشاهان عظیم الشان، مانند جمشید و فریدون و کیقباد و کیخسرو داشته و مردان نامی مانند کاوه و قارن و گیو و گودرز و رستم و اسفندیار میان ایشان بوده که جان و مال و عرض و ناموس اجدادشان را در مقابل دشمنان مشترک مانند ضحاک و افراسیاب وغیره محافظت نموده اند. به عبارت اخری، هر جماعتی که کاوه و رستم و گیو و بیژن و ایرج و منوچهر و کیخسرو و کیقباد و امثال آنان را از خود میدانستند، ایرانی محسوب بودند و این جهت جامعه، رشتهء اتصال و مایهء اتحاد قومیت و ملیت ایشان بوده است
زنان در شاهنامه فردوسی
  زن در وزیری 
بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده: نخست اسکندر و سپس تازیان به ویژه٬ همه دستمایه و نشانه ها و ماندمانهای کشور ما را به نابودی کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادند. از این رو کمتر یادمانهایی از گذشته به ویژه از زمان ماد و اشکانیان به جای مانده است که بتوان بر آنها تکیه نمود. ولی از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسیده است٬ نشان میدهد که زن ایرانی به والاترین پایه های گردانندگی کشور دست یافته و با پشتکار ستودنی و کاردانی به انجام کارها پرداخته است.
 
« آرتادخت» از زنانی است که وزیر دارایی « اردوان چهارم اشکانی» میشود و بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
 
  زن در سرداری و فرماندهی
زنان در هنر تیراندازی٬ اسب سورای٬ جنگاوری٬ نبرد .... فراوان آموزش میدیدند٬ به گونه ای که گاه کارکشتگی و بیباکیشان بدانجا میرسید که پوشاک فرماندهی و سرداری بر تن میکردند و به سپهسالاری و رهبری برگزیده میشدند. زنانی که در این راه  بسیار درخشیده و شکوهمندانه نامی از خود بر جای نهاده اند٬ کم نیستند. اینان نه تنها به شکار و تیراندازی میرفتند و گوی پیش بودن را از بسیاری از مردان می ربودند که همراه مردان در میدانهای جنگ٬ شاهکارهایی می آفریدند که مایه شگفتی و انگشت به دندان گرفتن مردان میشد. از این رو با شایستگی نشان دادن٬ خود به فرماندهی میرسیدند و همچون سرداران بی پروا٬ در رده جلوی سپاه٬ پرچم به دست میگرفتند و جنگها را  رهبری میکردند.
 
« آرتمیس» یا آرتمیز در چم راست گفتار بزرگ٬ فرمانده بزرگ نیروی دریایی خشایارشا در جنگ یونانیان بود که با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ ‌کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با  فرماندهی درست بایسته خویش٬ ‌سپاه یونان را در هم شکست. این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بود.
 
از سرداران سرشناس و بی پروا و کارآمد و برازنده دیگر٬ « گردیه» خواهر بهرام چوبین است که در دلاوری و جنگاوری بلندآوازه مبیاشد. او  پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ ‌آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نیروی خاغان چین٬ او را  شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.
فردوسی در این باره چنین میسراید:
همـه لشـــگر چیـن بـر هـم شــکسـت
بسی کشت و افکند و چندی به خست
ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون
یکــی بـی سـر و دیـگری سـرنـگـون
چــو پـیـروز شـد سـوی ایـران کشــید
بـر شــــــهریـــار دلـــیــــران کشــــید
بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوی شــــد
نــدیــدی زنـی کـــو جـهـانـجـوی شــد
 استاد سخن از زبان سربازان «گردیه» که با شگفتی از دلاوریهایش٬ او را  ستودند٬ میسراید:
 نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـای
یلان را  به مردی تویی رهمنـای
ز مـرد خـردمـنـــــد بـیـــــــدارتـر
ز دســتــــور دانـنـده هـشـیـارتـر
هـمه کهتـرانـیـم و فرمان تراست
بـدین آرزو رای و پیمـان تراست
  « گردآفرید » زن جنگاور برجسته دیگری است که با سهراب پسر رستم٬ دست و پنجه نرم میکند و سپاهیان را به شگفتی وامیدارد. فردوسی از زبان سهراب هم آورد « گردیه » چنین میسراید:
 بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است
ســر مـوی او ار در افســر اســت
شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه
چـنـیـن دخـتـــر آیــد بــه آوردگــاه
ســــواران جـنــگی بـه روز نـبـرد
هـمـانـا بـه ایـــــــران درآرنـد گـرد
زنـانـشـان چـنـیـنـنـد ز ایـرانیــــان
چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران
« بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گیو» نیز از زنان بیباک و رزمجویی بود که در شاهنامه فردوسی فراوان از او یاد شده است. چنین آمده است که او  به اندازه ای زورمند و دلیر بود که کمتر مردی توانایی رویارویی با او را داشته است.
 
« زربانو» دختر دیگر رستم میباشد که از سواران تیرانداز و جنگجو به شمار می آمده و با رزم دلاورانه خود زال٬ آذربرزین و تخواره را از زندان آزاد کرده است.
 
نام سرداران و جنگاوران زنی که از زمان مادها٬ هخامنشیان٬ ‌اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند ( امید آن است که با بررسیهای گسترده پیرامون آنها٬ ‌بتوان به چگونگی فرماندهیشان بیشتر آشنا شد):
 
-          « آپاما » دختر « سپیتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشیان بود. چم این واژه گیرا٬‌ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد.
-          « آذرنوش» در چم پرفروغ آتشین هم از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.
-          « آرتونیس» در چم راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.
-          « آریاتس» در چم آریایی پاک و درست از سرداران هخامنشی.
-          « آسپاسیا» در چم گرد٬ یل٬ دلیر و نیرومند٬ همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.
-          « آمسترس » در چم هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.
-          « ابردخت» در چم دختر نیرومند و توانا و برتر٬ از سرداران ساسانی.
-          « استاتیرا» در چم آفریده ایزد تیر و اختران٬‌ دختر داریوش سوم هخامنشی.
-          « ُبرزآفرید» در چم آفریده شکوه و والایی٬ ‌از سرداران ساسانی.
-          « برزین دخت» در چم دختر آتشین و پرفروغ٬ از سرداران ساسانی.
-          « پریساتیس» در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.
-          « داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.
-          « سی سی کام» در چم کامروا و پیروز٬ ‌مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر به زانو درنیامد و همچنان جنگ را دنبال نمود.
-          « سورا» در چم گلگون رخ٬‌ دختر اردوان پنجم اشکانی.
-          « گلبویه » از سرداران و جنگجویان ساسانی.
-          « ماه آذر» از سرداران ساسانی.
-          « مهر مس» در چم مهر بزرگ٬ ‌خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.
-          « مهر یار» از سرداران ساسانی.
-          « میترادخت» در چم دختر مهر٬‌ دختر خورشید٬ ‌از سرداران اشکانی.
-          « نگان» در چم کامروا و پیروزمند٬ از سرداران ساسانی که با تازیان دلاورانه جنگید و دلیریها بسیار شکوهمندانه از خود نشان داد.
-          «  ِورزا» در چم نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.
-          « وهومسه » در چم والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ ‌از سرداران هخامنشی.
-          « هومی یاستِر»  در چم دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.
-          « یوتاب» در چم درخشنده و بیمانند٬‌ خواسته و پرفروغ٬‌ خواهر « آریوبرزن»  سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬‌ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند.

 شکاف رستمی
 بنا بر نوشته های خداینامک، چون باروری رودابه زن زال ـ سپهدار زابل ـ به ۹ماهگی رسید و از درد فراوان رنج می برد، سئنامرو فرمان داد تا رودابه را با جام های پیاپی از می (شراب) خواباندند و با دشنه‌‌ای تهیگاه او را شکافته، کودک را بیرون آوردند و سپس جایگاه زخم را دوخته و آمیخته‌ای از گیاه و شیر و مُشک را بر آن نهاده و بستند، چنان که فردوسی آمده است:
 
چنین گفت سیمرغ  کاین غم چراست         به چشم هژبر  اندرون نم چـراست
از این سـرو سیمیـن بر مـاهروی         تـو را کودک آیـد یـکی نامجوی
نیـاید بــه گیتـی ز راه رهــش          بـه فـرمـان دادار نیـکی دهش
بیـاور یکـی دشـنـه آبگـــون         یکـی مـرد بینـا دل پر فسون
نخستیـن به می ماه را مست کــن        ز دل بیم و اندیشـه را پست کـن
تو بنـگر کـه بینـا دل افسون کـنـد        ز پهـلوی او بچـه بیـرون کنـد
شـکـافـد تـهـی‌گـاه سرو سـهـی         نـباشـد مـر او را زدرد آگهـی
وزو بچـه ی شیـر بیـرون کشـد        همـه پهلـوی ماه در خون کـشـد
وزان پس بدوزد کجا کـرد چـاک       ز دل دور کن ترس و تیمار و باک
گیاهی که گویم با شیـر و مشـگ      بکوب و بکن هر سه در سایه خشک
بـسـای و بـپـالـای بر خستگیش       ببینـی هـم انـدر زمـان رستگیش
بر آن مال زان پس یکی پر من            خـجـستـه بـود سـایـه و فـر من
...
بیامد یکی مـوبـد چیـره دسـت        مر آن ماهرخ را به می‌کرد مـسـت
شکـافید بی رنـج پهـلـوی مـاه          بتـابیـد مـر بـچـه را سـر ز راه
چـنـان بی‌گزندش بـرون آوریـد          که کس در جهـان این شگفتـی ندید
دو دستش پر از خون ز مادر بـزاد           نـدارد کــی ایـن چنین بچه یاد
شبان روز مادر ز می خفـتـه بـود         ز می خفته هم دل زهُش رفـته بود
همان زخمگـاهش فرو دوخـتـنـد         بـه دارو هـمـه درد بـسپـوختنـد
 
گفتگو در پیرامون شکاف رستمی
بنابر باور ایرانی، سئنامرو (سیمرغ)، دستور داد شکم رودابه را باز کرده زهدان را بشکافند و رستم بدین گونه به گیتی پا نهاد و این شکاف به نام «شکاف رستمی» نامیده می‌شود ولی باور اروپایی متفاوت است:
۱ـ الهه پزشکی یونان به نام آپولون شکم کرنی را باز کرد و پدر پزشکی یونان آسکلپسیوس از وی زاده گردید یعنی به وسیله‌ی «شکاف اسکلپیسن».
 ۲ـ‌ ژولیس سزار فرمان داد پس از ده دقُقه از مرگ مادران بارور شکم آن ها را شکافته کودک را نجات دهند و به شکاف «سزارُن» سرشناس شد.
 ۳ـ خود ژولس سزار بدین‌وسیله از مادر زاده شده بود.
باور نخست و سوم اروپایی درستی ندارد چه نخست «شکاف اسکلپسین» به وسیله‌ی یک الهه روی زهدان الهه‌ی دیگر به عمل آمده است و موهومی بیش نیست، دوم این که اگر ژولس سزار خود به وسیله‌ی «شکاف سزارین» زاده شده بی شک پس از مرگ مادرش بوده و حال آن که در هنگام گشایش کشور «گل» مادر سزار زنده بوده است بنابراین، این گفته درست نیست. تنها «شکاف رستمی» و «شکاف سزاری» را می‌توان درست دانست. اینک در چگونگی «شکاف رستمی» گفتگو می‌نماییم:
 
 ۱ـ بی هوشی
 به گونه ای که در «شکاف رستمی» اشاره شد بی هوشی به یاری مِی‌ انجام گرفته و امروز می‌دانیم که می به انگیزه داشتن الکل، مستی، سستی و گیجی می‌آورد ولی توانایی ندارد حس درد را از میان ببرد و یک چنین شکافی بی‌گمان همراه با داروی بی هوشی ایران باستان یعنی آمیخته‌ای از شراب و بنگ باید صورت گرفته باشد که در این جا از بنگ اشاره‌ای نرفته است.
 ۲ـ دوختن
آیا دوختن زهدان ممکن بوده است؟ برابر اسناد و تاریخ، در سده شانزدهم در فرانسه و در سده هفدهم در آلمان چنین مرسوم بود که زهدان را ندوخته داخل شکم می‌کردند و برآیند، این که مادر هم فوت می‌کرد. ولی در سال ۱۸۷۶پرو باور داشت باید پس از بیرون آورد کودک، زهدان و لوله و تخمدان را بردارند. کوتاه آن که، نخستین کسی که زهدان را دوخت کهرر بود و سپس لمبر روش دوختن را تکمیل ساخت یعنی در دوختن، زهدان و پرده‌ی «صفاق» را جداگانه شرط کامیابی دانست و این کار هم در سده نوزدهم اجرا شد.
 ۳ـ ابزارهای پلشت‌بری و ابزار گوناگون عمل
 در امکان وجود یا نبود آن جای گفتگو و درنگ است. چون تاریخ درباره‌ی هر دو شکاف یعنی رستمی و سزارین تاکنون حکمی نداده و آغاز هر دو از داستان است. بهتر است ما ایرانیان داستان ملی خود را پذیرفته، در برابر شکاف سزارین از شکاف رستمی بهره بریم[7].
 
 4 ـ مانتره درمانی
 تلقین در درمان برخی از بیماری های روانی هوده ای نیکو بخشیده است و باید با برپایی یک پیرامون آرام وآسوده با کوشش در همدردی و آرامش روحی همراه باشد تا بر اراده‌ی بیمار چیرگی یابد. البته از تلقین منفی باید دوری جست، تلقین باید مثبت باشد یعنی از درد و بیماری سخن گفته نشود بلکه از به دست آوردن تن درستی نوید داده شود و هوده‌ای که از آن گرفته شده در بیماری های روانی است که خود در اثر اندیشه نادرست در بیمار پیدا شده است. مانند این که شخص بیمار نیست و خود را بیمار می‌خواند و سرچشمه‌ی این اندیشه و تلقین بر وجدان خودِ وی هم نا آشکار و به راستی غیرارادی است.
 در ایران باستان تلقین با نیایش نیز همراه بوده است و آن را روی هم رفته مانتره می‌نامیدند و این روش درمان را مانتروبئشه‌زو یا «مانتره درمانی» می‌نامیدند. در مکتب مزدیسنا باور داشتند آن که از «گیاه درمانی» و «کارد درمانی» هوده نگرفته است باید با ایمانی پاک از مانتره درمان جوید و مانتره پزشک مهم تر از همه است. در اردیبهشت یشت بند ۶آمده است:
«از اشا (پاکی و راستی) درمان جویید، از داد درمان جویید، از گیاه درمان جویید، از کارد درمان جویید، از مانتره درمان جویید که درمان دهنده، درمان دهنده‌تر، درمان دهنده‌ترین است».
 مانتره در دیدِ آریایی
 آریاییان می‌پنداشتند که در شماری از واژه های مانتره که به زبان رانده می‌شود، در برخی واژه های گفتاری نیرویی نهفته است که خدایان را به همراهی می‌‌کشاند و انسان را توانا می‌سازد که بر دردها و آسیب‌ها پیروز شود. بنابراین مانتره ترفندی کارساز و نیرومند بود که در برابر آن ها به کار می‌رفت ولی باور نخستین آریاییان در برابر اثر مانتره ساده بود پس باورهای آن ها بخردانه به شمار می‌رفت ولی پسین تر کم کم به خرافات آلوده شد و اندیشه کردند مانتره می‌تواند برخی از کسان آدمی را که دارای توانایی  ویژه هستند به هر امری توانا سازد و با سخن مانتره مینو‌ی ایریامن را از خود خشنود سازند. چنان که در وندیداد پرگرد ۲۰بند ۱۰ـ۱۲ آمده است: «با همه دردها، آسیب‌ها، مرگ‌ها، نظرهای ناپاک رویارویی می‌نمایم، بشود که ایریامن ارجمند بپسندد تا به یاری مردان و زنان، برای یاری از منش پاک به سوی ما‌ آید، با پاداش گران بهایی که در خور باور است، من از او پاداش دلخواه دادگری را خواستارم، بشود که ایریامن اراده کند براند همه دردها، آسیب ها، مرگ ها، نظرهای ناپاک».



1389/12/12 :: 06:56 ب.ظ